(ساعت ۳ صبح) ۳۱۴ خوابگاه رشید سنه ۱۳۸۰
۱ : بابک کجاست؟
۲ : رفته سر کوچه ۲ تا تخم مرغ بگیره با ۱ بسته نون و ۱ بسته بهمن. گفت صبح بیدارم کنین وگرنه به گ... می رم.
(ساعت ۵ بعد از ظهر) مجیدیه سنه ۱۳۸۶
۱ : بابک کجاست؟
۲: صبح زنگ زد که برم پیشش. هنوز همونجوری. دوست داشتنی. ولی یکیو پیدا کرده...ظاهرش آروم گرفته...دارم میرم ببینمشون
(نیمه شب) مجیدیه سنه ۱۳۹۵
۱ : بابک کجاست؟
۲: در گیر کارای چاپش. بعدش قراره بریم کافه نادری شبه قزوین ۱ آبجوب بزنیم. گفت فردا داره میره کنسرت Tom Waits تو قم. قم خیلی تغییر کرده...
| لینک |
| لینک |
"Suddenly he was standing on short springy turf, on a summer evening when the slanting rays of the sun glided the ground. The landscape that he was looking at recurred so often in his dreams that he was never fully certain whether or not he had seen it in the real world. In his walking thoughts he called it the Golden Country. It was an old, rabbit-bitten pasture, with a foot-track wondering across it and a molehill here and there. In the ragged hedge the opposite side of the field the boughs of the elm trees were swaying very faintly in the breeze, their leaves just stirring in dense masses like women’s hair. Somewhere near at hand, though out of sight, there was a clear, slow moving stream where dace were swimming in the pool sunder the willow trees."

| لینک |
با همه قدرتم دنيا رو مچاله می کردم تا فقط اونو ببينم در حاليکه اون با قدمهاش منو له می کرد تا دنيا رو در آغوش بگيره!!!!!!!!!!!!!!!
| لینک |
سلام خسرو!
امروز عكستو ديدم توي پروفايل خواهرت سارا! همون عكستو كه دستتو زدي زير چونه و داري به يه جاي نامشخصي نيگا ميكني. يهو متوجه ساعتت شدم. همون ساعتي كه صبحها وقتي ميخواستم برم دانشگاه بي تفاوت از كنارش روي ميز ميگذشتم. بعدش برميگشتمو چندتا نخ سيگار رو كه از ديشب مونده بود، از كنارش برميداشتم و بعضي وقتا ساعتو نيگا ميكردم كه ببينم چقدر واسه كلاسم دير ميرسم.
آره خسرو! ساعتت. هيچ وقت فكر نميكردم يه روزي واسه دست زدن به اون ساعت اينقدر عاجز بشم. هيچ وقت فكر نميكردم واسه نيگا كردن توي چشاي قشنگت اينقدر بيتاب بشم. هيچ وقت فكر نميكردم كه يه روزي تو رو از دست بدم. مثل بچه كوچولايي كه فكر ميكنن پدر و مادرشون هيش وقت نميميرن. ولي حالا... .
من اينجام و نميدونم دفعه ديگه كي و كجا ميتونم ساعتتو نيگا كنم و از كنارش يه نخ سيگار قاپ برم.

| لینک |
اولش خوب يادم مياد. شايد باورت نشه. ولي خيلي خوب يادمه! وقتي توي دست زناي همسايه دست به دست ميچرخيدمو خوشآمدهاي اونا رو به دنياي جديد، در قالب كلمات گنگي ميشنيدم.
يادمه كه يكي از اونا سعي كرد منو بخندونه، ولي من ترسيدم، چون توي دنياي اونا غريبه بودم، چون زبون اونا رو نميفهميدم. وقتي صداي گريم بلند شد منو دست به دست چرخوندن تا به يك آغوش گرم رسيدم. اون آغوش گرم مادرم بود كه منو چند روز پيش يا شايدم چند ماه پيش به اين دنياي عجيب و غريب آورده بود. اونجا بود كه آروم گرفتم.
بعدش يه تصوير يادمه كه داشتم به گلهاي باغچه همسايمون نيگا ميكردم. پشت يه توري سيمی نشسته بودمو داشتم گلها رو نيگا ميكردم. وقتي به گلها نيگا ميكردم، اثري از توري سيمي نبود، وقتي سعي ميكردم توري سيمي رو ببينم، ديگه اثري از گلهاي باغچه همسايه نبود.
گلها تبديل به يك تصوير محو ميشدن كه پشت توري سيمي قرار داشت.
وقتي بزرگتر شدم، رفتم مدرسه. اونجاهم چيزاي قابل فهمي نديدم. يه توري سيمي بود كه گلهاي باغچه همسايه از پشتشون معلوم بود ولي محو.
وقتي چندتا دوست پيدا كردم، رفتم بغلشون، يكي از اونا سعي كرد منو بخندونه! ولي من ترسيدم. اونا هم دست بدست منو گوشه يه اتاق قرار دادن.
ديگه آغوشي وجود نداشت. پشت در نشستمو به توري سيمي نيگا كردم. يه بار ديگه سعي كردم كه گلهاي باغچه همسايه رو ببينم، ولي ديگه باغچهاي نبود...آغوشي نبود....من تنها بودم... .

| لینک |
فكر كنم كم كم دارم مدرن ميشم. مدرن به اون معني كه توي لغتنامه خودم معني كردم.
نه! ولي فكر كنم من مدرن نيستم. ميخوام دوستت داشته باشم و بغلت كنم.
نه اينكه يه وقت فكر كني كه بازوهام مثل دوتا ميله ميمونه كه تو رو توي خودش زندوني ميكنه. نه! من حتي ميتونم يه بالش خالي رو بغل كنم و به تو فكر كنم.
اون وقته كه ميتوني هرجايي كه دوست داشته باشي بري و من و با بالشم تنها بذاري.
| لینک |
سالهاي زيادي بود كه از خاطراتش دور بود.تازه از هواپيما پياده شده بود. وارد سالن اصلي فرودگاه شد، چهره آشنايي نديد.
رفت يه گوشه و يه تلفون عمومي پيدا كرد، يه دفترچه كهنه از توي كيفش درآورد، همون دفترچهاي كه روزاي آخر قبل از اومدنش، شماره تلفن دوستاشو توش نوشته بود.
اولين شمارهرو گرفت جوابي نشنيد، دومين ... سومين ... وآخرين.
از سالن بيرون اومد و سيگارشو روشن كرد. معمولا بعد از تموم شدن يك سيگار مشكلات حل ميشد، ايندفعه هم حل شد.
يه تاكسي جلوي پاش نيگه داشت. سوار تاكسي شد، راننده ازش پرسيد كجا ميخواد بره؟
يه فرصت ديگه، يه فرصت ديگه واسه اينكه هرجايي كه دلش ميخواست بره. همونطور كه تو زندگيش هرجاخواسته بود رفته بود و هركاري خواسته بود كرده بود.
مثل اون وقتي كه تونسته بود بره دانشگاه درس بخونه بعدشم بره خارج تو بهترين شركتها كار كنه، پولدار بشه و بعدشم خوشگلترين و برازندهترين دختر دنيا رو مال خودش كنه.
با خودش فكر كرد كه اگه اين كارهارو نميكرد چه بلايي سرش ميومد؟ چه فرقي به حالش داشت؟
مثل هميشه يه جواب منفي به خودش داد. تنها چيزي كه باعث ميشد كه اين كارها رو انجام بده اين بود كه ازشون لذت ميبرد ولي بالاخره تمام لذتهاي دنيا تموم شده بود.
خيلي وقت بود كه تموم شده بود. قبل از درس خوندن، قبل از پولدار شدن، قبل از ... و همه كارهايي كه كرده بودمثل يه نيرنگ بزرگ خودشو نشون ميداد. راننده تاكسي كه از دستش عصباني شده بود سيگارشو روشن كرد. بعد از اينكه سيگارش تموم شد يكي ديگه از مشكلاتش حل شد.
دنيا خيلي سادهتر از اون چيزي بود كه فكرشو ميكرد. با دستش شونه رانندهرو لمس كرد و با انگشت اشاره قبرستونو بهش نشون داد...
همونجايي كه همه عمرش ناخودآگاه به سمتش حركت كرده بود.
| لینک |
از خواب بيدار شدم جلوي پنجره رفتم و بازش كردم.باد خنكي صورتمو نوازش كرد.بارون اومده بود.از خونه زدم بيرون.كم پوشيدم تا نوازش بارونو بيشتر حس كنم.اتوبانا رو رد كردم ودر نهايت به دانشگا(ه) رسيدم.در حاليكه بدنمو جم كرده بودمو از سرما مي لرزيدم خيابوناي دانشگا(ه) رو رد كردم و وارد داشكده شدم.رفتم ليست پروژها رو گرفتم و شروع به جدا كردن سر فصلاي مورد نظرم كردم.يه هو يه چيزي نظرمو به خودش جلب كرد.ديگه به عنوان پروژه ها نگا نمي كردم.به اسماي دانشجو ها نگا مي كردم .به اسم همكلاسيام.يه هو احساس تنهايي عجيبي به من دست داد.يه بغض مزخرف گلومو فشار داد.همه رفته بودن و من مونده بودم.همه تصويرايي رو كه قبلا با اونا توي ذهنم داشتم مرور كردم.مث اينكه سالهاي سال گذشته بود و من داشتم مث يه پيرمرد گذشتمو نگا مي كردم.مث اين بود كه همشون مرده بودنو من داشتم روي سنگ قبرشون اسماشونو مي خوندم.كاغذ و برداشتم و در حاليكه صداي مدادم توي سالن مطالعه مي پيچيد شروع به نوشتن كردم....

| لینک |

